حكيم ابوالقاسم فردوسى
941
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
و گر زين كه گفتم بتابيد يال * گزينيد گردنكشى را همال بجايى كه چون من بود پيش رو * سنان سواران بود خار و خو من و منذر و گرز و شمشير تيز * ندانند گردان تازى گريز برآريم گرد از شهنشاهتان * همان از برو بوم و ز گاهتان كنون آنچ گفتيم پاسخ دهيد * بدين داورى راى فرّخ نهيد بگفت اين و برخاست و در خيمه شد * جهانى ز گفتارش آسيمه شد بايران رد و موبدان هرك بود * كه گفتار آن شاه دانا شنود بگفتند كين فرّه ايزديست * نه از راه كژّى و نابخرديست نگويد همى يك سخن جز بداد * سزد گر دل از داد داريم شاد كنون آنك گفت او ز شير ژيان * يكى تاج و تخت كيى بر ميان گر او را بدرّند شيران نر * ز خونش بپرسد ز ما دادگر چو خود گفت و اين رسم بد خود نهاد * همان كز بمرگش نباشيم شاد ور ايدون كجا تاج بردارد اوى * بفرّ از فريدون گذر دارد اوى جز از شهريارش نخوانيم كس * ز گفتارها داد داديم و بس [ تاج برداشتن بهرام گور از ميان شيران ] گذشت آن شب و بامداد پگاه * بيامد نشست از بر گاه شاه فرستاد و ايرانيان را بخواند * ز روز گذشته فراوان براند بآواز گفتند پس موبدان * كه هستى تو داناتر از بخردان بشاهنشهى در چه پيش آورى * چو گيرى بلندى و كنداورى چه پيش آرى از داد و از راستى * كزان گم شود كژّى و كاستى چنين داد پاسخ بفرزانگان * بدان نامداران و مردانگان كه بخشش بيفزايم از گفت و گوى * بكاهم ز بيدادى و جست و جوى كسى را كجا پادشاهى سزاست * زمين را بديشان ببخشيم راست جهان را بدارم براى و بداد * چو ايمن كنم باشم از داد شاد كسى را كه درويش باشد بنيز * ز گنج نهاده ببخشيم چيز گنه كرده را پند پيش آوريم * چو ديگر كند بند پيش آوريم سپه را بهنگام روزى دهيم * خردمند را دلافروزى دهيم همان راست داريم دل با زبان * ز كژّى و تارى بپيچم روان كسى كو بميرد نباشدش خويش * وزو چيز ماند ز اندازه بيش بدرويش بخشم نيارم بگنج * نبندم دل اندر سراى سپنج همه راى با كاردانان زنيم * بتدبير پشت هوا بشكنيم ز دستور پرسيم يك سر سخن * چو كارى نو افگند خواهم ز بن كسى كو همى داد خواهد ز من * نجويم پراگندن ِ انجمن دهم داد آن كس كه او داد خواست * به چيزى نرانم سخن جز براست مكافات سازم بدان را ببد * چنان كز ره شهرياران سزد برين پاك يزدان گواى منست * خرد بر زبان رهنماى منست همان موبد و موبد موبدان * پسنديده و كار ديده ردان